مرجع رسمی آیت‌الله‌العظمی میرزا محمدعلی شاه‌آبادی

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

همسر مخلص

حجت الاسلام قریشی

یکی از عیالات مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی، البته به احترام مادر من، گفت: «من مخصوصاً این سفر میام قم که به برادرانم سفارش شما را بکنم.» چهار برادر بزرگ و مجتهد بزرگوار ایشان بودند و من در مدرسه اجدادی ایشان مشغول به تحصیل بودم؛ یعنی این‌ها هم از لحاظ این مکتب پرورش‌یافته مخلصی بودند. همین بانوی بزرگوار در وصیت‌نامه‌اش توصیه می‌کند به آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی که «در مجلس من آقای قریشی باید منبر برود.» وقتی من رفتم به مجلس، دیدم بزرگانی مثل مرحوم علامه فلسفی و گویندگان دیگری حضور داشتند. من به حاج‌آقا نصرالله عرض کردم: «خب با بودن آقایان، بزرگان کلام و سخن، چگونه منبر بروم؟» فرمودند: «دیگر وصیت مادر است و باید منبر بروی.» یادم نمی‌رود که آن سال البته منبر کوتاه بود، ولی می‌توانم بگویم که حق مطلب را بحمدالله توانستم ادا کنم و روح این بانوی بزرگ اسلام را شاد کنم.[1]

 

راوی: حجت‌الاسلام سید علی اکبر قریشی

 

[1] لازم به توضیح است این بانوی مکرم خانم مریم‌سادات روحانی، دختر فقیه متنفذ قم، مرحوم آیت‌الله حاج سید صادق قمی روحانی و خواهر حضرات آیات حاج میرزا محمود، حاج میرزا ابوالحسن، حاج میرزا ابوالقاسم و حاج آقا احمد روحانی بودند.

  • ۰
  • ۰

حرف‌های کفری!

نصرالله شاه‌آبادی

در جلسه‏‌ای که به همراه آقای رفسنجانی در خدمت امام بودیم، ایشان در‏ خصوص رابطه‌‌‏شان با مرحوم پدرم  مطالب جالبی را فرمودند؛ از جمله فرمودند که نخستین بار که استاد را دیدم، ایشان با مرحوم‏ آیت‏‌الله حائری، مؤسس حوزه علمیه قم، در حال بحث بودند. در کنار ایشان عده‏ دیگری نیز نشسته بودند و به بحث آن‌‌ها گوش می‏دادند و احیاناً در بحث شرکت‏ می‌‏کردند. من هم در گوشه‌‏ای به انتظار ایستادم. پس از تمام شدن بحث، از ایشان تقاضای درس فلسفه داشتم، اما زیر بار نرفتند.

در همان حال که ما‏ راه می‌‏رفتیم، مردم و بازاری‌‌ها می‌آمدند و خدمت‌‌شان سلام می‌‏کردند و پس از عرض‏ ادب، از ایشان سؤال‌‌هایی می‏‌کردند. مرحوم آقای شاه‌‌آبادی جواب‌‌هایی می‏‌دادند که‏ متناسب با سطح فکری این افراد نبود. از این رو به ایشان عرض کردم: «آقا، جواب‌‌های شما‏ برای این افراد قابل فهم نیست. شما چرا این مطالب را می‌‏گویید؟» ایشان فرمودند: «بالآخره این‌‌قدر هست که این حرف‌‌های کفری به گوش آن‌‌ها بخورد؛‏ حرف‌‌هایی که مردم کفرش می‌‏‌دانند.»[1]

 

راوی: آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی

 

[1] پا به پای آفتاب، ج 3، ص 254

  • ۰
  • ۰

تحصیل در نجف

آیت‌الله شاه‌آبادی

پس از مدتی ایشان در سال 1322 هـ ق تصمیم گرفتند که به نجف بروند. علت هم آن بود که مرحوم آخوند می‌خواستند دروس اصول‌شان را تنظیم و به نام «کفایة الاصول» انتشار دهند. همین موضوع سبب شد ایشان برای استفاده عازم نجف شوند و اگر کفایه آخوند خراسانی و اصول جدید ایشان نبود، بعید بود مرحوم والد به نجف بروند، چون ایشان در آن موقع مجتهد بودند؛ ولی چون احتمال دادند که این کتاب مطالب تازه‌ای داشته باشد، برای استفاده علمی از محضر آخوند به نجف رهسپار شدند.

ایشان به مرحوم آخوند بسیار معتقد بود و می‌فرمود: «آخوند از نظر دینی و علمی نزد من مقام بسیار والایی دارد». حتی اگر کسی می‌خواست به صاحب کفایه اشکال بگیرد، می‌فرمود: «تعبیر به اشکال نکنید. تعبیر کنید به اینکه مطلب ایشان را نفهمیدم تا من برای شما بیان کنم.»[1]

البته ایشان در زمانی که در نجف بودند غیر از درس آخوند خراسانی، در درس آیةالله شیخ‌الشریعه اصفهانی و همچنین آیةالله میرزا حسین خلیلی شرکت کردند و بهره‌های فراوانی بردند، ولی برنامه اصلی ایشان درس آخوند بود.

به یاد دارم ایشان شرحی بر کفایه مرحوم آخوند در دو جلد به رشته تحریر درآوردند و قسمت‌هایی از آن را برای ما قرائت می‌کردند و بنده و برادرم حاج آقا نورالله متن آن را می‌نوشتیم و نسخه‌برداری می‌کردیم.

 

راوی: آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی

منبع: حدیث نصر، ص 112

 

[1] مرحوم دکتر ابوالقاسم گرجی در این‌باره گوید: شخصی از مرحوم شاه‌آبادی درباره آخوند خراسانی سؤالی پرسید. ایشان فرمودند: «بدایۀ فکر مرحوم آخوند، نهایۀ فکر دیگران بود». (برگرفته از مصاحبه شفاهیِ مؤسسه شمس‌الشموس با مرحوم آقای دکتر گرجی)

 

  • ۰
  • ۰

حسن شاه‌آبادی فرزند آیت‌الله شاه‌آبادی

در ماه مبارک رمضان، ایشان اول نماز می­خواندند و بعد به منزل یا جایی برای افطار می­رفتند. اگر افطار دعوت داشتند و دور از منزل بود، آنجا اول نماز می­خواندند و بعد افطار می­کردند. محال بود که قبل از نماز افطار بکنند. حتماً باید نماز را می‌خواندند و بعد افطار می کردند.[1]

 

راوی: حسن شاه ­آبادی

 

[1] مصاحبه با حسن شاه ­آبادی

  • ۰
  • ۰

نصرالله شاه‌آبادی

در جلسه‌ای که به همراه آقای رفسنجانی در خدمت امام بودیم، ایشان در‏ خصوص رابطه‌‏شان با مرحوم پدرم  مطالب جالبی را فرمودند؛ از جمله فرمودند که [...] درس استاد سراسر اخلاقی، عرفانی و بسیار مؤثر بود. به سبب ارزشمندی مباحثی که استاد شاه‌آبادی در درس‌ها مطرح می‌کرد، برخی از شاگردان استاد هیچ‌گاه حاضر نبودند درس ایشان را رها کنند.

دربارۀ شاگردان مرحوم شاه‌آبادی نیز باید عرض کنم که این شاگردان مختلف بودند و به صورت پراکنده‌ای در بحث‌های‏ ایشان شرکت می‏‌کردند و اینطور نبود که خود را ملزم به شرکت در تمام جلسه‏‌های حاج‌آقا شاه‌آبادی کنند. تنها من و چند نفر دیگر بودیم که هیچ‌گاه شرکت در درس‌های‏ ایشان را ترک نمی‌کردیم. ولی آقایان دیگر، گاهی هفته‌ای سه روز می‌آمدند و گاهی‏ هفته‌ای یک روزش را هم نمی‌آمدند. اما برنامۀ من در تمام مدت هفت سالی که مرحوم‏ شاه‌آبادی در قم سکونت داشتند، ادامه داشت. من تمام این ایام را در خدمت ایشان‏ تلمذ می‏کردم و از جلسه‌های مختلف‌شان بهره می‌بردم، تا اینکه به تهران آمدند و من از‏ آنجا که در قم به بحث و مباحثه مشغول بودم نتوانستم تمام وقتم را با ایشان بگذرانم‏، مگر در روزهای تعطیل.

به مجرد اینکه به تعطیلی برخورد می‌کردم، به عنوان عاشورا، ماه‏ مبارک رمضان یا هر عنوان دیگر، خودم را به تهران می‌رساندم تا در جلسه‌های ایشان‏ حضور یابم. دیگر برایم فرقی نمی‌کرد که این جلسه‌ها در منزل تشکیل شده باشند یا در‏ مسجد. حتی‌‏المقدور سعی می‌کردم تا زمانی که در تهران هستم، در خدمت‌شان باشم.[1]

 

راوی: آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی

 

[1] حجت‏ الاسلام والمسلمین نصرالله شاه‌آبادی، پا به پای آفتاب، ج 3، ص 254

  • ۰
  • ۰

امام خمینی و آیت الله شاه آبادی

     روز مبعث سال 1363 ش. بود که بعد از شهادت اخوی حاج آقا مهدی، به دیدار امام رفتم.[1]بنا بود آقا سعید، اخویزاده ما (پسر حاج آقا مهدی)، را به دست امام ملبس به لباس روحانیت کنیم. لذا با هم به جماران رفتیم. آیتالله خامنه‌ای و هیئت دولت و عده‌ای دیگر از مسئولان از جمله آقای هاشمی رفسنجانی، تیمسار ظهیرنژاد و غیره هم حضور داشتند. وقتی من وارد شدم، عمامه را روی نیمکتی که آقا نشسته بودند گذاشتم و عرض کردم: «می‌خواستیم آقا سعید را ملبس و معمم کنیم. مرحوم امام عمامه را برداشت و بر سر آقا سعید گذاشت. تیمسار ظهیرنژاد گفت: «صلوات بلندی بفرستید» و همه صلوات فرستادند.

سپس آقای رفسنجانی بهمزاح گفت: «آقای شاه‌آبادی! تمام شاه‌ها از بین رفتند، حالا شما فامیلتان را شاه گذاشتید؟ این را بردارید و به جای آن خمینیآبادی کنید!» همه خندیدند. گفتم: «آن شاههایی که از بین رفتند، شاه‌های خراب بودند. تنها یک شاهِ آباد است و آن همین شاه‌آبادی است که افتخار حضرت امام هم هست.» همه خندیدند و باز آقای ظهیرنژاد گفت: «صلوات بفرستید.»

در همین حال آقای رفسنجانی از مرحوم امام پرسید: «آغاز ارتباطتان با مرحوم آقای شاه‌آبادی چگونه بود؟» مرحوم امام فرمود: «من گمشده‌ای داشتم که هیچ کس غیر از میرزا محمد صادق شاه‌آبادی (پسر عموی ما) [2] خبر نداشت.

 روزی در مدرسه فیضیه، ناگهان میرزا محمد صادق صدا زد: «آقا روح الله، آقا روح الله! گمشده ات را می‌خواهی پیدا کنی؟  آنجا را نگاه کن»، و به حجره کنار مَدرس زیر کتابخانه اشاره کرد و گفت: «آقای شاه‌آبادی مقصد و گمشده شما است.» نزدیک حجره رفتم، دیدم آقای شاه‌آبادی و حاج شیخ داخل حجره با هم صحبت می‌کنند. بعد از مدتی ایشان بیرون آمد و من سلام کردم. این اولین مرتبه‌ای بود که با ایشان روبرو می‌شدم و از همان برخورد اول رفتار او مرا جذب کرد. دنبال ایشان تا گذرخان آمدم. در گذر خان، کسبه نزد ایشان می‌آمدند و سؤال می‌کردند. ایشان هم جواب هایی می‌داد که از سطح عموم مردم بالاتر بود. به ایشان عرض کردم: آقا، این مطالب در حد فهم مردم نیست. ایشان فرمودند: «بگذار این کفریات به گوش مردم هم بخورد.»[3]

بعد از عبور از گذرخان به ایشان عرض کردم: آقا دلم می‌خواهد نزد شما فلسفه بخوانم. ابتدا ایشان زیر بار نرفت. خواسته خود را تکرار و اصرار کردم تا به گذر جدّا رسیدیم.[4] آنجا پذیرفتند و فرمودند: اسفار را با هم شروع می‌کنیم. این دفعه عرض کردم: نه، من فلسفه نمی‌خواهم. من عرفان می‌خواهم! ایشان دوباره زیر بار نرفت. دنبال ایشان تا کوچه عشقعلی آمدم. تا نزدیک منزل این اصرار و انکار ادامه یافت. در را باز کردند و داخل رفتند و به من تعارف کردند و من هم که می‌خواستم نتیجه‌ای بگیرم، بی درنگ داخل رفتم. ناهار هم آنجا خوردیم و سرانجام بعد از ناهار ایشان موافقت کردند.[5]

ایشان درس عرفان را شروع و شاگردان زیادی در درس شرکت کردند، ولی تنها کسی که هیچ غیبت نداشت من بودم. روز به روز علاقه ام به ایشان زیادتر شد، تا آنجا که در درس اخلاقی که شب‌های پنجشنبه در مسجد عشقعلی برای بازاری‌ها افاده می‌فرمود، حاضر می‌شدم و آن را می‌نوشتم.»[6]

سپس مرحوم امام می‌فرمود: «افرادی که در مراحل عرفانی قوی بودند، هیچ یک اهل مبارزه نبودند، ولی مرحوم شاه‌آبادی عارفی بود که در عین عرفان، به معنی واقعی کلمه مجاهد هم بود.»[7]

 

راوی: آیتالله نصرالله شاهآبادی

منبع: حدیث نصر، ص 129-132

 

 

[1] در پی شهادت شهید آیةالله مهدی شاه‌آبادی و یک روز پس از تدفین پیکر خونین و مطهر ایشان، روز یکشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 63 که مصادف با عید سعید مبعث بود، فرزندان و برادران این شهید عالیقدر، در معیت شخصیت‌های محترم مملکتی رئیس جمهور و رئیس مجلس شورای اسلامی و اعضای شورای نگهبان در جماران به محضر امام امت شرفیاب گردیدند. (یادنامه شهید شاه‌آبادی، ص 46)

 

[2] مرحوم حاج آقا میرزا محمد‌صادق شاه‌آبادی فرزند مرحوم آیةالله حاج شیخ علی محمد الشریف در 3 دی 1273 ش (1312ق) در اصفهان دیده به جهان گشود. پس از طی مقدمات، در حوزه علمیه قم از محضر مرحوم آیةالله حاج شیخ عبدالکریم حائری و عموی بزرگوارش آیةالله میرزا محمد علی شاه‌آبادی کسب فیض کرد و از هر دو بزرگوار موفق به دریافت اجازه اجتهاد گردید. حاج آقا میرزا محمد صادق از دوستان نزدیک امام خمینی و سبب آشنایی مرحوم امام با آیةالله شاه‌آبادی بود. وی پس از مهاجرت به تهران در نزدیکی مسجد سراج کوچک در محله شاه آباد سکنی گزید و به تاسیس روزنامه‌ای به نام «عقیده» همت گمارد. و به موازات آن به تصدی سردفتری محضر اسناد رسمی 22 و ازدواج 117 اشتغال داشت.  وی در تاریخ 13 شهریور 1367 دعوت حق را لبیک گفت و در حرم حضرت عبدالعظیم مقبره ابوالفتوح رازی در جوار عمویش آیةالله شاه‌آبادی به خاک سپرده شد.

 

[3].  امام خمینی در جلسات تفسیر سوره حمد اشاره‌ای به این جریان کرده و می‌فرمایند: «مرحوم آقاى شاه‏آبادى_ رحمه اللَّه_ براى عده‏اى از کاسبها [که‏] مى‏آمدند آنجا، مسائل را همان طورى که براى همه مى‏گفت، براى آنها هم مى‏گفت. من به ایشان عرض کردم: آخر این‏ها [که سنخیتى ندارند!] گفت: بگذار این کفریات‏ به گوششان بخورد!» (تفسیر سوره حمد، ص190).

 

[4]. در بعضی از نقل‌ها «گذر عابدین» ذکر شده است. (خاطرات آیةالله نورالله شاه‌آبادی _ مخطوط _ و یادنامه شهید شاه‌آبادی، ص 46)

 

[5]. مرحوم حجةالاسلام سید احمد خمینی جریان اولین دیدار مرحوم امام با آیةالله شاه‌آبادی را چنین نقل می‌کنند: «یک روز امام (ره) با مرحوم آقای الهی که از شخصیت‌های عارفمسلک قزوین بود در قم ملاقات می‌کنند، و در جریان این ملاقات، مرحوم شاه‌آبادی را دیدند. امام در این باره فرمودند: در مدرسۀ فیضیه ایشان را ملاقات کردم و یک مسئله عرفانی از ایشان پرسیدم. شروع کردند به گفتن . فهمیدم اهل کار است. گفتم: می‌خواهم درس بخوانم. ایشان قبول نمی‌کردند، اصرار کردم تا قبول کردند فلسفه بگویند، چون خیال می‌کردند که من طالب فلسفه هستم. وقتی قبول کردند گفتم فلسفه خواندهام و برای فلسفه نزد شما نیامدهام. می‌خواهم عرفان بخوانم، شرح فصوص را، ایشان اِبا کردند ولی از بس اصرار کردم قبول فرمودند. (سیمای فرزانگان، ص 87؛ عارف کامل، ص5)

همچنین امام خمینی (ره) درباره اولین سؤالاتی که از محضر آیةالله شاه‌آبادی پرسیده‌اند در کتاب مصباح الهدایة می‌نویسد: قال شیخنا و أستاذنا فی المعارف الإلهیّة، العارف الکامل، المیرزا محمد على الشاه‏آبادی الأصفهانی، أدام اللّه أیّام برکاته، فی أوّل مجلس تشرّفت بحضوره و سألته عن کیفیّة الوحى الإلهی، فی ضمن بیاناته إنّ «هاء» فی قوله تبارک و تعالى: <إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ> إشارة إلى الحقیقة الغیبیّة النازلة فی بنیة المحمّدیّة الّتی هی حقیقة «لیلة القدر». (مصباح الهدایة إلى الخلافة و الولایة، ص27)

 

[6]. علاقۀ مرحوم امام خمینی (ره) به درس استاد خویش به نحوی بوده است که بلافاصله آراء مرحوم آیةالله شاه‌آبادی را در کتاب خود  _ شرح دعاء سحر _ درج کرده اند. امام خمینی در سال 1347 هـ ق، زمانی که مشغول تالیف کتاب «شرح دعاء سحر» بودند، ارتباطشان با مرحوم شاه‌آبادی آغاز می‌شود. حضرت امام در اواسط کتاب «شرح دعاء سحر» (ص91) به حضور در درس آیةالله شاه‌آبادی اشاره می‌کند و می­نویسد: «و اتفق الحضور فی محضر احد العلماء الکرام، دام ظله المستدام»، و از این قسمت تا آخر کتاب از استاد خویش نقل قول هایی دارند. در قسمت اول کتاب نیز، در متن اشاره‌ای به آراء مرحوم آیةالله شاه‌آبادی وجود ندارد، لکن مرحوم امام در قالب سه حاشیه، نظرات مرحوم شاه‌آبادی را نقل فرمودهاند.

 

[7] مقام معظم رهبری حضرت آیةالله خامنه‌ای(دامت برکاته) در این باره می‌فرماید: «امام درباره استاد بزرگوار خود _ مرحوم آقای شاه‌آبادی _ گفته بودند که ایشان اهل مسائل سیاسی بودند. همچنین من در جایی از امام شنیدم که مرحوم آقای شاه‌آبادی روی منبر گفته بودند که اگر کسی دور و بر من بود، قیام می‌کردم.» (بیانات در دیدار با فرزند آیةالله شاه‌آبادی و جمعی از مردم 24 / 1 / 1377؛ مدح خورشید، ص113)

 

  • ۰
  • ۰

اطاعت مادر

نصرالله شاه‌آبادی

پس از مدتی اقامت در سامرا، مادربزرگ ما که همراه ایشان بود، از وی می‌خواهد که به اصفهان برگردند. پدر ما برای اینکه با منع میرزا مواجه نشود، تصمیم می‌گیرد که بی سر و صدا و بدون اطلاع به میرزای شیرازی از سامرا حرکت کند و به ایران بیاید. میرزا مطلع می‌شوند و به منزل والد می‌آیند.

مرحوم والد می‌فرمود: اول صبح دیدم مرحوم میرزا به منزل ما وارد شدند و داخل ایوان عصا را به زمین زدند و گفتند: «میرزا محمد علی! رفتن به ایران بر تو حرام است.» و دو سه مرتبه این مطلب را فرمودند. به ایشان عرض کردم: «آقا من را بینالمحذورین قرار ندهید. مادر من چنین اصراری دارند و اگر اطاعت نکنم، عاق ایشان می‌شوم؛ اجازه بدهید من بروم و انشاءالله برگردم و در خدمت شما باشم.» میرزا با این درخواست موافقت کردند و ایشان به ایران آمدند، ولی به خاطر مشکلات مختلف، دیگر نتوانستند از ایران به سامرا برگردند.

 

راوی: آیتالله نصرالله شاهآبادی

منبع: حدیث نصر، ص 117

  • ۰
  • ۰

استادان تهرانی

نصرالله شاه‌آبادی

ایشان در تهران اساتید متعددی را درک کردند، از جمله: اصول و بخشی از فقه را نزد آیةالله میرزا محمدحسن آشتیانی _ از شاگردان شیخ انصاری و صاحب کتاب بحرالفوائد _ فراگرفتند. فلسفه را نزد آیةالله میرزا ابوالحسن طباطبایی اصفهانی (جلوه) و عرفان نظری را نزد آیةالله میرزا هاشم گیلانی اشکوری آموختند. در عرفان عملی نیز اساتیدی داشتند، ولی هیچ‌گاه از آن‌ها اسم نمی‌آوردند و نام آن اساتید همیشه مکتوم بود.

ایشان در تهران غیر از علوم حوزوی، تحصیلات دیگری هم داشتند. برای مثال نزد استاد عبدالرزاق خان سرتیپ، ریاضی می‌خواندند.

 

راوی: آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی

منبع: حدیث نصر، ص 112

  • ۰
  • ۰

اعلم کیست؟

سید صدرالدین کوپایی

مرحوم آسید صدر الدین کوپایی در نجف، هم‌دوره مرحوم پدر و از علاقه‌مندان ایشان بود. این دو بزرگوار با این‌که در قضیۀ مشروطه و استبداد دو عقیده مختلف داشتند و مثلاً آسید صدرالدین در درس آسید کاظم یزدی شرکت می‌کرد و مرحوم آقا در درس آخوند خراسانی، ولی با همدیگر بسیار رفیق بودند.

این جریان را من از آقای سید صدرالدین کوپایی در تهران شنیدم که وقتی آسید صدر الدین قصد مراجعت به ایران داشت، مرحوم آقا به ایشان گفت: «الآن که شما می‌خواهید به ایران بروید، اگر در آنجا پرسیدند اعلم کیست، شما که درس آخوند را ندیدید، چطور می‌خواهید اعلم را تعیین کنید و مثلاً بگویید که آسید کاظم اعلم هستند؟! حق این است که بیایید درس آقای آخوند را هم ببینید تا بتوانید قضاوت کنید.» لذا آقای کوپایی به جهت اینکه به پدر ما خیلی عقیده داشت، مدتی هم در درس آخوند شرکت کرد و سپس به ایران آمد.

 

راوی: آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی

منبع: حدیث نصر، ص 113

  • ۰
  • ۰

از اصفهان به تهران

میرزا محمدجواد بیدآبادی اصفهانی پدر آیت‌الله شاه‌آبادی

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطره‌ها

از اصفهان به تهران

مرحوم والد در حوزه اصفهان مشغول تحصیل بودند تا اینکه پدر ایشان حاج میرزا محمدجواد در حدود سال 1304 هـ ق از اصفهان به تهران تبعید شدند.[1] در آن زمان میرزا محمدجواد بر خلاف میل حکومت در اصفهان اقامه حدود می‌کردند، لذا حاکم اصفهان ایشان را به پایتخت تبعید کرد.

در آن ایام از جهت علمی بعد از حوزه اصفهان، حوزه تهران بود. در حوزه تهران علمای بزرگی چون حاج ملا علی کنی کرسی تدریس داشتند. از این رو طلاب برای تحصیل از اطراف به تهران می‌آمدند و حوزه آنجا رونق پیدا کرده بود. بعدها نیز زمانی که به همراه پدرشان میرزا محمدجواد به قصد عتبات به اصفهان رفتند، و پدرشان در اصفهان وفات یافتند، ایشان دوباره به تهران مراجعت کرده و مشغول تحصیل شدند.

 

راوی: آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی

منبع: حدیث نصر، ص 111

 

[1] با توجه به تاریخ تأسیس مسجد سراج الملک در سال 1303 هـ ق، هجرت آیةالله شاه‌آبادی از اصفهان به تهران قبل از سال 1303 هـ ق بوده است.