مرجع رسمی آیت‌الله‌العظمی میرزا محمدعلی شاه‌آبادی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آیت‌الله‌العظمی شاه‌آبادی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

     رضا میرپنج پهلوی

     وقتی که رضاخان دستور داد منبر را از مسجد مرحوم ابوی بردارند تا مانع سخنرانی ایشان شوند، ایشان دست از سخنرانی برنداشتند و به طور ایستاده سخنرانی می‌کردند. مأموران شهربانی هم مرتباً به مسجد می‌آمدند و مطالب منبر ایشان را می‌نوشتند و گزارش می‌کردند. یک بار که رئیس کلانتری به مسجد آمده بود، چون می‌خواست با کفش وارد مسجد شود، ایشان با صدای بلند فرمودند:

فَاخلَع نَعلَیکَ[1]

آن‌چنان به مأموران پرخاش کردند که آن‌ها ترسیدند و از مسجد بیرون رفتند.

وقتی که آیت‌الله‌العظمی شاه‌آبادی از مسجد خارج شدند، مأموران هم به دنبال ایشان رفتند و از ایشان می‌خواستند که متعهد شوند که دیگر به منبر نروند. ولی ایشان با همان لهجه اصفهانی خود به مأموران می‌فرمودند: «برو به بزرگ‌ترت بگو بیاد!»

 

راوی: شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

 

[1] قسمتی از آیۀ12 سورۀ طه که خداوند به حضرت موسی امر می‌کند که به خاطر مقدس بودن وادی کفش‌هایش را از پایش خارج کند.

  • ۰
  • ۰

بیمار خاموش

آیت‌الله‌العظمی شاه‌آبادی

آیت‌الله‌العظمی شاه‌آبادی آن‌قدر به آرامش محیط خانواده اهمیت می‌دادند که وقتی هم مریض می‌شدند، برای اینکه اعضای خانواده نگران نشوند، مریضی خودشان را به آن‌ها انتقال نمی‌دادند و برای آن‌ها بازگو نمی‌کردند. با اینکه می‌دانستند اعضای خانواده در موقع بیماری مانند پروانه به دور او می‌گردند و از او مراقبت می‌کنند، ترجیح می‌دادند که بیماری خود را خودشان تحمل کنند و مریضی او باعث رنجش خاطر کسی نشود.

همسرشان می‌گوید:

ایشان در هنگام کسالت از بس اخلاق نیکو داشتند، نمی‌گفتند من چِمه، ولی ما می‌دانستیم که مرض قند دارد... یک روزی با آقا مهدی[1] رفته بودند حمام. حالشان بد می‌شود. آقا مهدی بغل‌شان می‌کند و ایشان را به خانه می‌آورند. خود آیت‌الله شاه‌آبادی می‌گویند: «همین که مهدی بغلم گرفت سینه‌ام له شد. حالا نمی‌دانم سینه‌پهلو کرده‌ام. به هوای اینکه دستش به سینۀ من بود که من را بغل گرفت، دیدم که سینه‌ام خیلی درد گرفت.» اما بعد دکترها گفتند از سینه‌پهلو است.[2]

البته آقا نورالله، فرزند ایشان، علت ضعف ایشان را بیماری قند می‌دانند.[3] ایشان مریضی خودشان را به کسی نگفته بودند، تا آن روز که پسرشان در حمام متوجه مریضی ایشان می‌شوند. حال این وضعیت و اخلاق حسنه این عالم متقی را مقایسه کنید با افراد عادی که به محض کوچک‌ترین ناراحتی و بیماری، همه اهل خانه را از دست خودشان عاصی می‌کنند و آه و ناله‌شان برای یک سردرد کوچک صدای همه را درمی‌آورد.

 

[1] منظور شهید بزرگوار آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی است.

[2] مصاحبه با همسر آیت‌الله‌العظمی شاه‌آبادی، سرگذشت‌پژوهی، فروردین 1390

[3] مصاحبه با نورالله شاه‌آبادی، همان

  • ۰
  • ۰

اسراف

اسراف یکی از گناهان بزرگ است که خداوند به طور مستقیم در قرآن به آن اشاره کرده است و انجام آن را گناهی بس بزرگ به شمار می‌آورد، تا حدی که می‌فرماید خداوند مسرفان را دوست ندارد.

کلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا یحِبُّ الْمُسْرِفِینَ[1]

از نعمت‌های الهی بخورید و بیاشامید، اما اسراف نکنید که خداوند مسرفان را دوست نمی‌دارد

مرحوم آیت‌الله‌العظمی شاه‌آبادی هم به‌شدت از این گناه بزرگ دوری می‌کردند و تا آنجا که می‌توانستند، جلوی اسراف را می‌گرفتند. برای او، با این‌همه علم و دانش و معرفت الهی، اصلاً زشت نبود تا تکه نان در خیابان افتاده یا هندوانه نیم‌خورده خاک‌آلوده را بردارند و بشویند و بخورند؛ تا مبادا اسراف شود و انسان‌ها مرتکب گناه بس بزرگی شوند. شیخ بزرگ و عارف حکیم با علم به این مسئله و فهمیدن و درک موضوع و اینکه نباید در خانه‌اش این عمل تقبیح شده در قرآن رخ دهد، این کار را می‌کردند.

این‌ها سخنان همسر آیت‌الله در این باره است:

در خانه بچه‌ها هندوانه که می‌خوردند، می‌ریختند. وقتی مرحوم آقا از درس بلند می‌شود، می‌آید اینجا تا وضو بگیرند. اگر یک پوست هندوانه [نیم‌خورده] می‌ماند، آن پوست هندوانه را قشنگ می‌گرفتند زیر تلمبه. [در آن زمان شیر آب نبود] زیر تلمبه می‌شستند. بعد آن را می‌تراشیدند و می‌خوردند و می‌گفتند: «در خانه من نباید اسراف بشود.» این پوست هندوانه یا پوست خربزه که بچه‌ها خورده بودند و یک مقدارش مانده بود، زیر تلمبه می‌شستند و با قاشق می‌تراشیدند. دست کسی هم نمی‌دادند. خودشان می‌رفتند در آشپزخانه قاشق و پیاله را می‌آوردند، می‌تراشیدند. اگر وقت بود، زود آن را می‌خوردند. اگر می‌دیدند که می‌خواهند بروند مسجد، می‌گذاشتند روی تاقچه و می‌رفتند مسجد و برمی‌گشتند. مرحوم شاه‌آبادی همیشه به ما دستور می‌دادند: «مبادا اسراف بشود.» اگر یک مقداری نان [خشک] افتاده بود، نان را برمی‌داشتند [چون خاکی بود] آن را زیر تلمبه می‌شستند و می‌خوردند.

 

[1] اعراف31