مرجع رسمی آیت‌الله‌العظمی میرزا محمدعلی شاه‌آبادی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حسن شاه‌آبادی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

استکان عرفان

ایشان یک فردی بودند که عارف بودند. علما گاهی اوقات نمی­‌توانستند ببینید علم حکمت با علوم دینی دیگر خیلی تفاوت دارد. عرفان و علم توحید یک مقدار تفاوت دارد. البته علم عرفان با تمام مشخصات، اگر کسی علم عرفان بخواند و بخواهد برود مجتهد بشود و علم دین را یاد بگیرد، قاتی می‌­کند؛ چنان­که بعضی‌ها کردند. اما پدر ما به‌­قدری در این مسئله قوی بودند که هم علم عرفان خواند و هم علم اجتهاد خواند. زمانی که جایی می­‌رفتند و چای می­‌خوردند، می‌­گفتند: «چون ایشان عارف هستند، عاری از دین هستند» و استکان را آب می‌­کشیدند. مثلاً جایی ایشان را دعوت می‌­کردند، صاحب‌خانه، مثلاً تا این مقدار نمی‌­دانست. حالا صاحب‌خانه یا کسی دیگر ایشان را دعوت کرده بود. اما چای که می‌­خوردند، کسانی که از عرفان چیزی نمی‌‌دانستند، می‌­گفتند: «ایشان عارف هستند و نجس هستند» و لیوانش را آب می‌‌کشیدند.[1]

 

راوی: حسن شاه‌­آبادی

 

[1] مصاحبه با حسن شاه­آبادی

  • ۰
  • ۰

درس‌‌هایی که ایشان در مسجد داشتند، یک زمانی بود که کارهای عمومی را انجام می­‌دادند؛ برای اینکه مردم بتوانند درست نماز بخوانند و درست روزه بگیرند و هم زندگی آن‌‌ها تأمین بشود. بعد یک زمانی برای افرادی که خاص بودند، تفسیر قرآن و معارف اسلامی و عرفان را درس می‌دادند؛ البته درس عرفان را افراد مخصوص می­‌آمدند، نمی‌­توانستند درک عرفان بکنند.

محل تشکیل این کلاس‌‌ها گاهی اوقات در منزل بود که افراد خاص می‌­آمدند. چون که در مسجد جامع نماز می‌­خواندند، از درِ جنوبی مسجد جامع می‌­آمدند به طرف بازارچه آهنگرها. نزدیک مسجد که آنجا منزل‌‌شان بود، افراد مخصوص می­‌آمدند و از ایشان درس عرفان می­‌گرفتند؛ چون عرفان مقدماتی داشت که این مقدمات را باید خدمت‌‌شان انجام می‌­دادند و اگر این مقدمات نبود، عرفان برای آن­‌ها سخت بود و گاهی اوقات از راه عقل خارج می‌‌­شدند، دیوانه می‌‌شدند.[1]

 

راوی: حسن شاه‌آبادی

 

[1] مصاحبه با حسن شاه‌آبادی

  • ۰
  • ۰

حسن شاه‌آبادی فرزند آیت‌الله شاه‌آبادی

پدرطوری بودند که ما مجبور بودیم که به ایشان احترام بگذاریم. علت آن این بود که انسانی بودند که هیچ موقع کلمۀ زشتی به انسان نمی‌گفتند. اگر هم خطا می‌کردیم، نهایت نصیحت می‌کردند که خطا نکنید و می‌گفتند کارتان خطا بوده. ما اجباراً باید به ایشان احترام می‌گذاشتیم، چون اگر ما احترام نمی‌گذاشتیم، همسایگان هم احترام نمی‌گذاشتند و کسی احترام نمی‌گذاشت. وقتی ایشان به مسجد می‌رفتند و ما هم دنبالشان می‌رفتیم، محال بود که ما هم‌قدم با ایشان راه برویم. دو قدم دورتر از ایشان راه می‌رفتیم و به ایشان احترام می‌گذاشتیم، برای اینکه مردم بدانند ایشان پدر ما هستند و ما بچۀ ایشان هستیم. مردم هم به ایشان احترام می‌گذاشتند و وقتی ایشان را می‌دیدند، سلام می‌گفتند و رد می‌شدند.[1]

 

راوی: حسن شاه‌آبادی

 

[1] مصاحبه با حسن شاه‌آبادی