مرجع رسمی آیت‌الله‌العظمی میرزا محمدعلی شاه‌آبادی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سیره علما» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

احترام به مؤمن

آیت‌الله شاه‌آبادی در زندگی داخلی خود یک مسائل خاصی داشت که با تمام علما فرق داشت. اولین کسی که تلفن در خانۀ خود آورد آیت‌الله شاه‌آبادی بود . بقیۀ علما اشکال می‌کردند . ایشان بسیار مهمان‌دار بودند و اگر فردی میهمان ایشان می‌شد، بلافاصله پذیرایی می‌­کرد و حتی از بیرون غذا می­‌آورد و اگر تابستان بود، بستنی می­‌آورد. در خانه گلیم و ... بود، ولی خارج از خانه یک زندگی مرفه نشان می­‌داد.

یکی ازآقایان به حاج‌آقا  گفتند: «شما چطور برنامه­‌هایتان غیر از دیگران است؟ دیگران در خانه مبل و... دارند، ولی بیرون یک حصیری دارند که از مردم پذیرایی کنند. چرا شکل زندگی شما با بقیه فرق می‌کند؟» ایشان لبخندی زده بودند و گفته بودند: «عجب! عجب! مگر مؤمن می­‌تواند آبروی خدا را ببرد؟ مؤمن آبروی خداست. باید همین آبروی خدا را حفظ کنم. اگر من احیاناً یک زندگی پایین داشته باشم، باید بین من و خدای من باشد، ولی جلوی مردم باید غیر از این نشان بدهم.»

ایشان وقتی که می­‌خواستند از خانه بیرون بیایند، می‌­ایستادند و تمام عمامه و لباسشان را مرتب می‌­کردند. آیت‌الله شاه‌آبادی خیلی خوشگل بود و به خاطر زیبایی ایشان همه می­‌آمدند در مسجد جامع بیرون ایوان، هم زن‌­‌ها و هم مردها به تماشای ایشان. یکی از ایشان سؤال کرده بود که شما چرا جلوی آینه می‌­ایستید و این‌قدر خودتان را آرایش می‌­کنید؟! ایشان لبخندی زده بود و گفته بود: «مؤمن محترم است. اگر احیاناً خار و خاشاکی به محاسن یا عمامه من چسبیده باشد و مردم ببینند و لبخند بزنند، این خلاف احترام مؤمن می‌­باشد. مؤمن باید خودش احترام خودش را حفظ کند.»

 

راوی: حاج آقا مهدی فداقی

  • ۰
  • ۰

حسن شاه‌آبادی فرزند آیت‌الله شاه‌آبادی

پدرطوری بودند که ما مجبور بودیم که به ایشان احترام بگذاریم. علت آن این بود که انسانی بودند که هیچ موقع کلمۀ زشتی به انسان نمی‌گفتند. اگر هم خطا می‌کردیم، نهایت نصیحت می‌کردند که خطا نکنید و می‌گفتند کارتان خطا بوده. ما اجباراً باید به ایشان احترام می‌گذاشتیم، چون اگر ما احترام نمی‌گذاشتیم، همسایگان هم احترام نمی‌گذاشتند و کسی احترام نمی‌گذاشت. وقتی ایشان به مسجد می‌رفتند و ما هم دنبالشان می‌رفتیم، محال بود که ما هم‌قدم با ایشان راه برویم. دو قدم دورتر از ایشان راه می‌رفتیم و به ایشان احترام می‌گذاشتیم، برای اینکه مردم بدانند ایشان پدر ما هستند و ما بچۀ ایشان هستیم. مردم هم به ایشان احترام می‌گذاشتند و وقتی ایشان را می‌دیدند، سلام می‌گفتند و رد می‌شدند.[1]

 

راوی: حسن شاه‌آبادی

 

[1] مصاحبه با حسن شاه‌آبادی

 
  • ۱
  • ۰

محمدعلی بیدآبادی مشهور به شاه‌آبادی، فرزند محمدجواد بیدآبادی، عارف و مجتهد شیعی در سال ۱۲۹۲ق (۱۲۵۱ش) در محله حسین‌آباد اصفهان به دنیا آمد. وی به فیلسوف فطرت نیز شهره بود.

محمدجواد، حسین، حسن، محمد، نورالله، روح‌الله، نصرالله، مهدی، عبدالله و عباس فرزندان پسر وی‌اند.

آیت‌الله شاه‌آبادی پس از تحصیلات مقدماتی و سطح و فراگیری عرفان نظری و فلسفه نزد میرزا هاشم اشکوری، به نجف رفت و مدت هفت سال شاگرد آخوند خراسانی و میرزا محمدتقی شیرازی بود و از این دو تن و سه تن از مراجع دیگر اجازه اجتهاد گرفت. از سال ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۷ق در تهران اقامت گزید و در این مدت به تدریس و امامت جماعت اشتغال داشت. همچنین در این دوران با سید حسن مدرس رابطه نزدیکی داشت. در ماه‌های آخر اقامت در تهران، در اعتراض به حرکت‌های رضاشاه در حرم عبدالعظیم حسنی متحصن شد و پس از آن به درخواست حائری یزدی به قم عزیمت کرد و در آنجا به تدریس فقه و اصول و عرفان پرداخت. از شاخص‌ترین شاگردان وی در این زمان سید روح‌الله خمینی بود که به مدت هفت سال متون عرفان نظری را نزد وی فراگرفت. در سال ۱۳۵۴ق دوباره راهی تهران شد و در آنجا به تدریس و اقامه نماز جماعت پرداخت.

تلاش‌های وی در تهران، موجب زمینه‌سازی دیگر فعالیت‌ها و حرکت‌هایی شد که توسط روشنفکران مذهبی پس از شهریور ۱۳۲۰ ادامه یافت. وی علاوه بر علم فقه واصول، بر ریاضیات و علوم غریبه و بنا به قولی زبان فرانسه نیز مسلط بود.

آثار

  • شذرات المعارف
  • رشحات البحار
  • مفتاح السعاده فی احکام العبادة
  • حاشیه نجاة العباد
  • منازل السالکین
  • حاشیه کفایة الاصول آخوند خراسانی
  • حاشیه فصول الاصول
  • رسالة العقل و الجهل
  • تفسیری مشتمل بر توحید، اخلاق و سیر و سلوک
  • چهار رساله درباره نبوت عامه و خاصه

آیت‌الله شاه‌آبادی در روز پنج‌شنبه سوم آذر ۱۳۲۸ ـ سوم صفر ۱۳۶۹ در سن ۷۷ سالگی درگذشت و در حرم عبدالعظیم حسنی دفن شد.