رضاخان

تحصن یک‌نفره آیت‌الله شاه‌آبادی

اوج مبارزات فقیه مبارز میرزا محمدعلی شاه‌آبادی، در دوره تحصن یازده‌ماهه ایشان در حرم حضرت عبدالعظیم است. ایشان در حدود سال ۱۳۰۶ شمسی که اوایل حکومت رضاخانی است، وقتی می‌بینند که صحبت‌ها و حرکت‌ها و مبارزات عادی تأثیری ندارد، با تعداد زیادی از علما، قریب نود نفر از علمای تهران، هم‌قسم می‌شوند که برای اعلام اعتراضشان به ظلم و بی‌عدالتی و مفاسد حكومت رضاخان بروند به حضرت عبدالعظیم (علیه‌السلام) و متحصن بشوند.

بیشتر بخوانید
کشف حجاب بدتر از کشتن روحانیان

مبارزه سیاسی کاری خطیر است. در این میدان، جان و آبروی انسان و اطرافیانش در معرض خطر قرار می‌گیرد. این همان مسیری است که امامان معصوم شیعه پیمودند. مسئله اینجاست که هنگام در میان بودن اصل دین، هیچ مبارزه‌ای اساسی‌تر از این شکل مبارزه نیست. حجت‌الاسلام سعید شاه‌آبادی، نوه مرحوم شاه‌آبادی، درباره واکنش ایشان در برابر منع حجاب رضاخانی می‌گوید:

بیشتر بخوانید
مخالفت صریح با رضاخان

پدرم با رضاشاه خوب نبود. همیشه می‌­گفت رضاشاه کودکِش است! چون با رضاشاه درافتاد، ایشان را به قم تبعید کردند. من بچه بودم که ما به قم رفتیم. آن زمان اتوبوس نبود. به قول معروف ماشین‌­های سیمی بود. البته ما چهار پنج سال بیشتر در قم نبودیم و تحصیلات بنده در تهران بود.[۱]

 

راوی: حسن شاه‌آبادی

 

[۱] مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی مدت هفت سال در قم اقامت داشتند.

بیشتر بخوانید

مرحوم آیت‌الله العظمی میرزا محمدعلی شاه‌آبادی در سال ۱۳۱۴ شمسی از قم به تهران مراجعه می‌کنند. آن سال‌ها هم‌زمان بود با موضوع کشف حجاب. آیت‌الله شاه‌آبادی در تهران یکی از محورهای فعالیت خودشان را مبارزه با ظلم و ستم و جور نظام رضاخانی می‌دانستند و به طور خاص با پدیده کشف حجاب مبارزه کردند.

بیشتر بخوانید
شجاعت و ایستادگی مثال‌زدنی آیت‌الله‌العظمی میرزا محمدعلی شاه‌آبادی در برابر دشمنان دین

وقتی که رضاخان دستور داد منبر را از مسجد مرحوم ابوی بردارند تا مانع سخنرانی ایشان شوند، ایشان دست از سخنرانی برنداشتند و به طور ایستاده سخنرانی می‌کردند. مأموران شهربانی هم مرتباً به مسجد می‌آمدند و مطالب منبر ایشان را می‌نوشتند و گزارش می‌کردند. یک بار که رئیس کلانتری به مسجد آمده بود، چون می‌خواست با کفش وارد مسجد شود، ایشان با صدای بلند فرمودند:

فَاخلَع نَعلَيكَ[۱]

آن‌چنان به مأموران پرخاش کردند که آن‌ها ترسیدند و از مسجد بیرون رفتند.

بیشتر بخوانید
مبارزات مرحوم شاه‌آبادی علیه رضاخان

همواره می‌فرمود که اسلام از ناحیه این دولت (رضاخان) در خطر است. تا اینکه این مخالفت‌هایش تبدیل به مبارزه با رژیم شد. ایشان در آغاز کار، تلاش برای اتحاد علمای مرکز (تهران) نمود که به وسیله توطئه عمال حکومت شکسته شد؛ ایشان در هیئت‌های مذهبی به افشاگری فسادهای رژیم و بیداری مردم پرداخت و از علما برای مبارزه با ستم شاه درخواست تحصن در حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام را نمود. دو نفر از علما با او همراهی کردند و ۱۵ ماه در حضرت عبدالعظیم دست به تحصن زد و در دو ماه محرم و صفر هر روز به منبر رفته، علیه رژیم سخنرانی می کرد.

بیشتر بخوانید
تأثیر کلامی که برای خدا گفته می‌شود

وجود مقدس حضرت صادق القول و الفعل، امام جعفر صادق (صلوات اللّه و سلامه علیه) می‌فرمایند: «أَنَّ اللَّهَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَيْراً شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَإِذَا أَعْطَاهُ ذلِكَ نَطَقَ لِسَانُهُ بِالْحَقِّ وَ عَقَدَ قَلْبَهُ عَلَيْهِ فَعَمِلَ بِهِ فَإِذَا جَمَعَ اللَّهُ لَهُ ذلِكَ تَمَّ»[۱] اگر خداوند خیر بنده‌ای را بخواهد، «شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ»؛ سینه‌اش را برای اسلام فراخ می‌کند؛ یعنی اینکه در راه اسلام آمادگی به گرفتن همه مطالب دینی را دارد.

بیشتر بخوانید
مشی سیاسی و فقهی آیت‌الله شاه‌آبادی

«در حوزه که بودم احساس می‌کردم گمشده‌ای دارم که برای یافتن آن تلاش می‌کردم. روزی مرحوم حاج آقا محمدصادق شاه‌آبادی به من گفت: «اگر گمشده‌ات را می‌خواهی، در فلان حجره نشسته است.» گفتم: «چه کسی را می‌گویی؟» گفت: «حاج‌آقا شاه‌آبادی.» به حجره رفتم و از ایشان تقاضا کردم که یک درس فلسفه با ایشان داشته باشم، اما زیر بار نرفتند. سرانجام راضی شدند. سپس گفتم: «آقا من فلسفه نمی‌خواهم، گمشده من چیز دیگری است. عرفان می‌خواهم.» سرانجام با اصرار من پذیرفتند تا عصر روزی که معین کرده بودند بروم و شروع کنم. پس از دو سه جلسه‌ای به جایی رسیدیم که دیدم نمی‌توانم از استاد جدا شوم.

بیشتر بخوانید
گوشه‌ای از رفتار مبارزانه و بی‌باکانه آیت‌الله‌العظمی میرزا محمدعلی شاه‌آبادی

گوشه‌ای از رفتار مبارزانه و بی‌باکانه آیت‌الله‌العظمی میرزا محمدعلی شاه‌آبادی

بیشتر بخوانید
توجه آیت‌الله‌العظمی میرزا محمدعلی شاه‌آبادی به برپایی مناسک دینی، به رغم ممنوعیت‌ها

زمان رضاشاه به لحاظی مسجد را بستند. معمولاً پدرم از تکیه حمام خانم که منزل­شان در آنجا بود، پیاده می‌رفتند به بازارچه آهنگرها. سرهنگی گفتند که دستور داده­اند امشب مسجد بسته باشد. پدرم می­گویند: «آقا مسجد کجاست؟!» سرهنگ می‌گوید: «جای نماز». ایشان می‌گویند: «من می­خواهم بروم آنجا نماز بخوانم. اگر می­خواهند من نروم آنجا نماز بخوانم، قبل از اینکه من به مسجد برسم دستور بدهید که در مسجد را ببندند. من هم پشت در مسجد می­ایستم و نماز می­خوانم.»

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها