نماز در روزگار ممنوعیت نماز

نماز در روزگار ممنوعیت نماز
1402-02-05
49 بازدید

زمان رضاشاه به لحاظی مسجد را بستند. معمولاً پدرم از تکیه حمام خانم که منزل­شان در آنجا بود، پیاده می‌رفتند به بازارچه آهنگرها. سرهنگی گفتند که دستور داده‌­اند امشب مسجد بسته باشد. پدرم می­گویند: «آقا مسجد کجاست؟!» سرهنگ می‌گوید: «جای نماز». ایشان می‌گویند: «من می­خواهم بروم آنجا نماز بخوانم. اگر می­خواهند من نروم آنجا نماز […]

زمان رضاشاه به لحاظی مسجد را بستند. معمولاً پدرم از تکیه حمام خانم که منزل­شان در آنجا بود، پیاده می‌رفتند به بازارچه آهنگرها. سرهنگی گفتند که دستور داده‌­اند امشب مسجد بسته باشد. پدرم می­گویند: «آقا مسجد کجاست؟!» سرهنگ می‌گوید: «جای نماز». ایشان می‌گویند: «من می­خواهم بروم آنجا نماز بخوانم. اگر می­خواهند من نروم آنجا نماز بخوانم، قبل از اینکه من به مسجد برسم دستور بدهید که در مسجد را ببندند. من هم پشت در مسجد می­ایستم و نماز می­خوانم.»

ایشان تنها می­رفتند داخل مسجد و در محراب نماز صبح را می‌خواندند، نماز ظهر و عصر را قضا می‌خواندند، نماز مغرب و عشا را قضا می‌خواندند، نماز صبح را قضا می­خواندند و بعد می­رفتند. خودشان تنها همۀ این­ها را می­خواندند. به رضاشاه گزارش می‌دهند که آقا قرق شکسته شد. رضاشاه می‌گوید: «چه کسی شکاند؟» می‌گویند که فلانی. می‌گویند رضاشاه دور دربار قدم می‌زده و می‌گفته که معلوم است که فلانی ایمان کامل دارد. رضاشاه به مرحوم پدر می‌گویند که نماز می‌خواند و ایمانش کامل است.

رضاشاه منتظر بوده و می­خواسته ببیند که بعد از دستور تعطیلی مساجد، چه عملی انجام شده و ملت چه کار کرده‌اند. تیمورتاش وزیر دربار بوده. گزارش می‌دهد که آقا همه مساجد تعطیل شده غیر از یک مسجد. چه کسی؟ فلانی. رضاشاه می‌گوید: «معلوم است که ایمان این آقا از آقایان دیگر کامل‌تر است.» تنها یک نفر می‌ایستد و تمام اعمالی را که باید انجام بدهد، از جمله نماز و نمازهای قضا را، همگی را انجام می‌دهد و ترک نمی‌کند. ما آن زمان بچه بودیم. البته به یاد ندارم که بعداً این‌ها را چه کسی به من گفت. فکر می‌کنم که یکی از مریدان مرحوم پدر گفتند.[1]

راوی: حسن شاه‌­آبادی

[1] مصاحبه با حسن شاه‌آبادی

برچسب‌ها:, , ,